خاطره۳
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸۱  
اگه تو زندگيم مستجاب شدن يه دعا رو به خوبی لمس کرده و ديده باشم همين بود كه خدا آتش عشق اونو لحظه به لحظه تو دلم شعله‌ورتر مي كرد .
گاهي با خودم فكر مي كردم اگه درزمان پيامبر زندگي مي كرد حتما پيامبر مي فرمودند كه نگاه كردن به چشمهاي اون عبادته! بعد بلافاصله استغفار مي كردم وكلي خودمو به خاطر اين افكار سرزنش مي كردم.
ديوونه شده بودم.ديوونه‌ي ديوونه.
از صبح تا شب مي نشستم خيالبافي مي كردم كه مثلا يه اتفاقي براش افتاده و حالا دكترا گفتن اون قلبش بايد عوض بشه و مثلا نياز به پيوند قلب داره . منم با كمال ميل و با نهايت ذوق و شوق ميرم و قلبمو بهش هديه مي كنم و اونوقت من مي ميرم و اون زنده مي مونه!
واقعا اگه اينجور مي شد چقدر خوب مي شد.
شايد كسي باورنكنه ولي يه جورخيلي عجيبي يه ميل بسيار قوي تو وجودم بود كه دوست داشتم هر جوري هست اين فرصت پيش بياد كه من بهترين سرمايه يعني جونمو فداي اون كنم.
يه بار به خودش هم گفتم. لبخندي زد و لب پايينشو گاز گرفت و چشماشو بست....