قسمت اول
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۱  
واي خدا جون،پريشب كه با مامانم اينا تلفني حرف مي زدم( البته اونا زنگ زده بودند. من الان دو هفته است كه قرار گذاشته ام تلفن نزنم. مي خوام خودمو واسه بابام لوس كنم ) مامانم مي گفت كه داداش طغرل من قراره بياد تهران. اولش خيلي خوشحال شدم و گفتم فردا مي رم توي وبلاگ و به همه دخترهاي تهران اعلام مي كنم كه آماده باشن و حسابي به خودشون برسن ولي بعدش مامانم گفت داداشم مي خواد بياد براي سربازي
واي ي ي ي اگه بدونيد چقدر ناراحت شدم. آخه داداش من كه سربازي بلد نيست! الهي بميرم. آخه خداجون اين چه وضعيه؟ چرا داداش من؟داداش من كه درس خوانده، ديپلم هم داره، تازه از همه اينها گذشته شمالي هم هست!
چرا اون جنوبي هاي سياه نمي رن سربازي كه درس هم نخونده اند. تازه واسه اونا خيلي هم خوبه كه موهاشون رو بتراشن. چون اين مو فرفري ها شب كه مي خوابند وقتي توي خواب غلت مي زنند مثل اين جارو دستي هاي نپتون تمام آشغالهاي اتاق مي چسبه به سرشون! ولي داداش طغرل من.........آخه حيف اون موهاي قشنگش نيست؟
خداجون من چقدر ناراحتم. از ديشب تا حالا يك ريز دارم اشك مي ريزم. 7 تا هم پروژه و حل تمرين نوشتم كه حواسم نبود اونا رو save كنم و همه اش پريد
از همه بدتر اينكه بعد از ظهر كه من توي سايت دانشگاه داشتم اشكالات اين پسر هاي بي سواد و IQ پايين رو رفع مي كردم داداشم زنگ زده بود و شماره هتلش رو به هم اتاقيم داده بود كه من باهاش تماس بگيرم ولي وقتي به اون شماره زنگ زدم يه نفر گوشي رو برداشت و گفت : پادگان «صفر ، يك» بفرماييد! منو مي گي داشتم از ترس كلمه پادگان مي مردم. بعد هم كه تلفن رو وصل كرد دوست طغرل گفت كه رفته غذا بگيره. آخي! الهي من بميرم براي داداشم. لابدحالا بايد مثل اين بسيجيها كه تو فيلمهاي تخيلي نشون ميده يك كنسرو بگيره و بدون نوشابه و دسربخوردش! تازه منيژه هم اتاقيم مي گفت كه تفنگ سربازها از اين تفنگهاي واقعيه كه قنداقش چند برابر قنداق نوزاد سنگينه

امشب هر كاري كردم عدسي خوابگاه از گلوم پايين نمي رفت. همه اش تصوير طغرل جلوي چشمم بود كه داره كنسرو لوبيا گاز مي زنه. آخرش هم مجبور شدم دو ساعت سر صف بمونم تا نوبتم بشه و زنگ بزنم پيتزا بيارن..........


ادامه دارد...