ای بابا........
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۱  
بابا جون قضيه اينه كه توي اين مملكت بعضيها كه وبلاگشون برتر و برگزيده هم شده ميان توي همون وبلاگ مينويسن كه بله داداش ما كه درس هم خونده رفته سربازي و خدا منو بكشه و از اين حرفها....
ما هم ياد پاي اون بنده خدا افتاديم و خونمون به جوش اومد. لابد يه عده اي فكر مي كنن اين هزاران نفري كه هر ماه مي رن سربازي همه شون امي و بيسواد هستند و فقط داداش ايشون تو اينها درس خونده و حالا چون قراره داداش ايشون توي هتل صفر يك تهران 3 ماه فقط آموزش ببينند و بعد هم لابد برن پشت ميز يك اداره بقيه سربازيشون رو تموم كنن دنيا به آخر رسيده. يعني تا حالا هيچكس سربازي نرفته؟ كسي توي هواي سرد نگهباني نداده؟ ؟؟

يه زماني يه بنده خدايي رو ميشناختم ( الان مدتهاست ازش بي خبرم و ردي هم ازش ندارم) كه به عنوان سرباز وظيفه راننده يكي از بچه هاي رده بالاي تفحص شده بود( مي ترسم اين بنده خدا راضي نباشه و گرنه هم اسم خودشو مي گفتم هم فرمانده اش رو. اونايي كه ميشناسن لابد مي دونند منظورم كيه) اين آقا سيد سرباز چون عاشق فرمانده اش شده بود ( به معناي واقعي) 3 سال بود كه خدمتش تموم شده بود ولي حاضر نبود بره. 3 سال نه 3 ماه! تا اينكه چند وقت پيش همون فرمانده رفت روي مين و شهيد شد و من هم ديگه نمي دونم سيد چي شد و كجا رفت.

فعلا همين. شقشقه هدرت
عجالتا اينو داشته باشين تا بعد. الان دوباره داغ كردم . شايد هم آروم كه شدم اين متن رو پاك كردم. اميدوارم جواب نابغه هايي مثل سلمان و محمد رو داده باشم!
در ضمن هنوز خونه پيدا نكرده ام . فعلا توي همون خونه قبلي هستيم. خوابگاهم كجا بيده؟
خداحافظ