يک يادداشت تکراری
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ۱۳۸٢  

سلام. امروز بدلايلی آرشيو خودم رو مرور می کردم. به يکی از ياددشتهای پارسال برخوردم به نام بغضی در گلو. دوست دارم يه بار ديگه اونو بعنوان درددل اينجا بنويسم.باز هم از طولانی بودنش معذرت می خوام:

دوستي داشتم (الان هم دارمش. خدا حفظش كند) كه پدر بزرگ جالبي داشت(الان نداردش. خدا رحمتش كند). اين پدربزرگ دوست ما اواخر عمر دچار ضعف قواي دماغي شده بود و گاهي حرفها و رفتارش غير نرمال جلوه مي كرد. البته چون ايشان قبل از اين مرحله آدم فاضل و درست وحسابي بود خانواده و ديگران تا آخر عمرش احترام اورا بر خود واجب مي دانستند و هميشه در مجالس و مهمانيها همراه بقيه حضور داشت.
دوست ما تعريف مي كرد كه گاهي پدربزرگم كنار سفره مي زد زير گريه! وقتي علت را سؤال مي كرديم مي گفت: گريه مي كنم كه اين همه غذا هست ولي من اشتها ندارم بخورم!!

×××××××××××××××××××××××


بيست و هفت روز از ماه رمضان گذشت. در حالي كه من وضعيت همين مرحوم را پيدا كرده ام. احساس مي كنم غذا هست، خيلي هم هست، انواع و اقسام آن. اما من نمي توانم بخورم!احساس مي كنم خوان رحمت واسعه خداوندي در اين ماه گسترده شده وهمه هم دعوت شده بودند. از همه هم خواسته شده بود كه تعارف نكنند وهر كس به اندازه ظرفيت خودش، حتي ظرفيت ويژه مهماني (كه معمولا در مهمانيها در بعضي از افراد ايجاد مي شود و خودشان را خفه مي كنند! ) تا مي تواند از اين سفره گسترده و پر نعمت بخورد و حتي توشه بردارد. (بعضي از خانمهايي كه براي سفره اباالفضل و اينجور مراسم دعوت مي شوند معمولا يك كيسه نايلون زير چادر جهت توشه گرفتن دارند! البته صرفا جهت تبرك!!)
حالا من مانده ام و يك سفره بسيار بزرگ و رنگين كه هر چه از آن بر مي دارند اصلا ذره اي از آن كم نمي شود.
به مهمانها نگاه مي كنم. بعضي ها هنوز در حال لمباندن هستند! بعضي ها همان شبهاي قدر سير شده اند و الان منتظر دسر هستند.بعضي ها هم چون در آن شبها زياده روي كرده اند كلا ظرفيتشان تكميل شده و الان دارند خورده هاي آن چند شب را خلال مي كنند!(البته جديدا نخ دندان مد شده)
به خودم كه نگاه مي كنم مي بينم كه هنوز مات و مبهوت كنار سفره نشسته و به آن خيره شده ام .از كدام يك بخورم؟
كسي ندا مي دهد : مهماني رو به اتمام است. لطفا يك كم سريعتر. مي خواهيم سفره را جمع كنيم.

×××××××××××××××××××××××××××××××


نمي دانم براي شما هم پيش آمده كه براي خوردن سحري دير بيدار شده و وقت خيلي كمي داشته باشيد؟ وقتي گوينده اعلام مي كند كه روزه داران عزيز فقط 3 دقيقه تا اذان صبح باقي است، آدم نمي داند آب بخورد يا غذا! سر در گم مي شود…

×××××××××××××××××××××××××××××


آهاااااااااااااااااااااااااااااااااي بي نام!!! بيدار شو!وقت زيادي نداري. دارند سفره را جمع مي كنند.بلند شو چيزي بخور. توشه اي بگير.آهااااااااااااااي با توام.

×××××××××××××××××××××××××××××


آره! پيرمرد حق داشت. چرا گريه نكنم؟

و ما لي لا ابكي ولا ادري الي ما يكون مسيري و اري نفسي تخادعني و ايامي تخاتلني و قد خفقت عند رأسي اجنحة الموت

چرا نگريم حال آنكه نمي دانم سرنوشت مرا به كجا مي برد و مي بينم كه نفسم با من خدعه كرده و روزگار مرا فريب داده و مرگ بالهايش را بر سرم گسترده است.

×××××××××××××××××××××××


اين هم از بغضي كه قرار بود بتركد