وصیتنامه
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٤  

سلام.

سالها پیش دوستی که در واقع معلم واستاد من بود و من متاسفانه بدلیل نقص عقل خودم و اختلاف سنی ونیز عظمت خود اون شخص موفق نشدم اونجوری که باید و شاید درکش کنم و ازش استفاده کنم شهید شد.

از این شهید والامقام که قلم روانی داشت چند دستنوشته و نمایشنامه و مقاله بجا مانده است که در جای خود همه قشنگ و خواندنی هستند اما بدون تردید میراث گرانقدر این عزیز وصیتنامه ای است که من در طول سالیان گذشته نوشته ای نافذتر از آن ندیده ام.

کسی می گفت در زمان جنگ قبل از عملیات نشستم که وصیتنامه ام را بنویسم. دیدم هر چیزی که به فکر من می رسد قبلا حسین در وصیتنامه اش نوشته است. من هم نوشتم: «بعد از حسین چه کار بیهوده ای است وصیتنامه نوشتن!!» همین. وبعد کاغذ را توی پاکت گذاشتم و بعنوان وصیتنامه تحویل دادم.

تصمیم گرفتم برای اینکه یادی از حسین کرده باشم و لااقل خودم را در معرض توفیق اجباری خواندن وصیتنامه اش قرار بدهم متن وصیتنامه اش را ( که کمی طولانی هم هست) در دو سه قسمت اینجا بنویسم تا این وبلاگ و بلکه کل فضای اینترنت از کلام این عزیز معطر ونورانی بشود. حسین این وصیتنامه را ۱۰ روز قبل از شهادتش در سن ۱۹ سالگی نوشته است.

وصیتنامه شهید حسین بیدُخ (قسمت اول):

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

کُلُّ نَفْسٍ ذائقه الْمُوْت ، هر نفسی مزة مرگ را خواهد چشید.

 

آنان که به هزاران دلیل زندگی می کنند نمی توانند به یک دلیل بمیرند و آنان که به یک دلیل زنـدگی می کنند به همان دلیل نیز می میرند.

 

بعد از یک عمر گناه حال باید در یک آزمایش الهی آماده سفرمرگ شوی . بعد از یک عمــــر معصیت ، حال باید افسوس یک عمر خطا را بخوری . بعد از  یک عمر خنده حال بـــــاید نشست و بر یک عمر اشتباه رفتن و نفهمیدن گریست . دیگر جای خنده نیست . آخر در کجای دنیا انسانی که بین بهشت و جهنم در رفت و آمد است خود را به خندیدن خوشحال می کند؟

 

هر نفسی مزه مرگ را خواهد چشید.

 برای عده ای مرگ گلوبند زیبایی است بر گردن دختران و برای عده ای مرگ خاری است در گلو که هرگز پایین نمی رود.

 

عجیب است حال انسانهایی که می دانند می میرند و می دانند محاکمه و به بند کشیده خواهند شد اما باز نشسته اند و دست بر روی دست ، می خورند و می خوابند و آسوده و بی خیال .

عجیب است داستان آدمی که می داند بعد از مرگ او را بازخواست می کنند اما بی خیال در یک زندگی آسوده روز را به معصیت می گذراند و شب آسوده همراه شیفتگان رؤیاها به خواب می رود.

 

بعد از یک عمر حساب نکردن حال باید حساب پس داد . حاسِبوا قَبلَ اَنْ تُحاسَبوا . دیگــر چاره ای نیست جز گریه به حال خویشتن و افسوس بر گذشته هایی که هرگز به عقب بر نمی گردد.

گناهانی که تا ابد وسیله شکنجه روح تو شده ، دیگر هیچ چاره ای نیست جز دعا که : خداوندا  با عدلت با من رفتار نکن که جز آتش جهنم نصیبم نیست ، با عفوت از من بگذر که بجز عفو تو امیدی نیست.

خدایا گنهکارم ، خطا از من است می دانم همیشه مغلوب نفسم شده ام ، خدایا از من درگذر که جز گذشت تو منزلگاه من جز دوزخ چیزی نیست.

خدایا ای مهربانترین مهربانان ،  ای عزیزترین عزیزانم ،  ای زیباترین زیبارویان در نزدم ، ای پاکترین پاکان ، ای نوید دهنده ، ای برپاکننده ،  ای همیشه زنده ،  ای میراننده ، ای سریع الرضا ، ای کاشف البلا ، ای گذرنده ، به هر نحو می خواهی بکشیم ، بکشم ، به هر نحو می خواهی ببریم ببرم ، اگر یک بار به مرگم راضی نیستی هر بار بکشم ، زنده ام کن ، باز بکشم ، حاضرم ، راضیم فقط یک چیز از تو می خواهم:  ای عزیز از من بگذر …گناهانم را محو کن ، آتش جهنم را یار من مکن.

خدایا  بارالها ، معبودا ، ایزدا ، ای یار صالحان ، ای دشمن کافران ، ای همراه متّقیان ، ای عدوّ ظالمین ، ای با مؤمنین یار و با مشرکین خصم ، ای که جز به تو امیدم نیست ای خالق ، ای حاکم ، با عدلت با من رفتار مکن . 

ای همیشه زنده ، زندگی آن دنیا را برایم در دوزخ  مخواه .

ای میراننده ، مرگ مرا زندگی برای دیگران ساز ،  برای ملتم ، دینم، امتم ، برای آن سیاه دربند ، برای آن ضعیف بی چیز ، برای آن فقیرغمین ، برای آنان که جز اشک سلاحی ندارند و جز ذکر تو دوایی.