من زنده ام!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥  

سلام.

پس از مدتها دلم برای این وبلاگ بی صاحبِ بی خواننده سوخت و گفتم هم گرد وغبار ایام را از رو ی آن پاک کنم و هم بهانه ای برای نوشتن ( اصل ِ نوشتن ٬ صرف نظر از اینکه چه بنویسم) پیدا کنم.

هر چند احتمالا یکی از دوستان مهربان خواهد گفت که نوشتن بهانه نمی خواهد و تو به چه حقی می گویی که «چه نوشتن» مهم نیست و اصل نوشتن مهم است و از این بحثهای فلسفی که من توی فازش نیستم!

به هرحال بعد از مدتها یک مطلب خیلی کوچک را ( که شاید داستان باشد) و به نظر من خیلی قشنگ است اینجا می نویسم که این پست چیز بدرد بخوری هم داشته باشد و کلیک احتمالی یک مسافر سرگردان بیابان وب هدر نرفته باشد.

برگه

به همسایه سمت راستیش گفت: «برگه هام تموم شد. باز هم برگه بهم می دی؟»

- تموم شد؟ چه زود! من هنوز برگه اول رو دستم مونده!

-چه کار کنم٬ وقتی چیزهای نوشتنی هست خب باید بنویسم دیگه... راستی نمی خواد...داره می خوابه....

و دو فرشته همزمان با او روی شانه هایش به خواب رفتند.

«حامد زارع»

 

وقتی این داستان رو خوندم فکر کردم اگه اینا فرشته های من بودند احتمالا گفتگو در این داستان اینجوری شروع می شد:

- اونجا بیکار نشسته ای که چی؟ فقط بلدی برگه بدی؟ خوب مگه نمی بینی من دستم داره میفته و نمی دونم کدومشونو بنویسم؟ خوب بیا اینور کمک کن. چندتا شو تو بنویس.

- چیه بابا هی نق می زنی؟ حالا که دیگه داره می خوابه! تو هم بگیر بخواب.

- چی چیو بخوابم؟ تازه اول کارمه! بعضی ها رو که فرصت نکرده ام ثبت کنم جلوی قبلی ها ضربدر زده ام!! باید بشینم اینا رو پاکنویس کنم! تازه مال دیروز هم مونده! ... خاک بر سرت کنن که نمازهاتو هم من باید ثبت کنم.... با این عبادت کردنت!!!

 راستی فرشته های شما گفتگوشون چیه؟ کدومشون برگه کم میاره؟

فعلا خدا نگهدارتون باشه تا بعد ببینیم چی می شه!