قیصر پر زد

aminpoor3.jpg?uniq=-r3yr6n

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

خبر كو بنده بود و ناگهاني. يكي از دوستان صبح اس ام اس زد كه: دكتر قيصر امين پور در گذشت.
همين! هميشه از شوخي هاي بي مزه اين دوستم كلافه مي شدم. اين بار اما با خودم عهد كردم كه بخاطر اين يكي يك دعواي درست و حسابي با او بكنم كه متاسفانه تلويزيون هم شوخي دوستم را تكرار كرد! چه شوخي لوس و بي مزه اي! چه شوخي خيلي تلخي!! كاش مرگ این اندازه « شوخ » نبود که جرات کند سراغ قیصر هم برود.

قیصر حیف بود. خیلی حیف! تصور اینکه قرار است آن همه لطافت٬آن همه مضمون ناب را زیر خاک برای همیشه دفن کنیم عذابم می دهد.

چاره ای نیست. قیصر رفته و ما باید به حال خود گریه کنیم.

حرف هاي ما هنوز نا تمام...
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي....
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
      چقدر زود
              دير مي شود !

و این بار خیلی زود٬ خیلی زود تر از آنچه فکرش را می کردیم دیر شد.

author-050924074652-ameenpoor.jpg

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قیصرهم رفت و کسی نمی داند که فردا نوبت کیست.

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم.

خوش باش در کنار آنانکه دوستشان داشتی

به بار عام شما هم مرا اجازه نداد
چه گویم از که بگویم خدا اجازه نداد
قرار بود شما تا خدا مرا ببرید
شما قبول نکردید یا اجازه نداد
... چنان به دیدن تصویر خویش خو کردم
که وقت رفتنم آیینه ها اجازه نداد

خوش باش که این بار هم آنان٬ هم آیینه و هم خدا اجازه داده اند. خوش باش و سلام ما را هم به آنها برسان. به قول سید حبیب:

تو می روی _ ساکت و بی هیاهو _ و می دانی که :
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

/ 8 نظر / 10 بازدید
سارا

سلام.. تو يه وبلاگی نوشته بود: قيصر امين پور... کسی به تو نگفت هر چه هستی باش، اما باش؟! کاش سه شنبه هيچوقت نمی اومد... اين سه شنبه تلخ و بی حوصله.... و اين همه فاصله رو نمی آورد...................

hoda

khoda biyamorzatesh.... karash aalio mandegaran....

پريا

سلام تسليت ميگم .. روحش شاد باشه ... جز اين نمی دونم چی بگم

hoda

tavalodet mobarak.... vaghean mobarak !! assan aban khodesh kheili mobarake

hoda

rasty... "man ba said movafegham" yani chi... assan miduni yarou kiye?! khodamam nemidunam... ah!

لی‌لا - آبی آسمانی

بعضی روزها را نمی‌شود که فراموش کرد، بعضی حس‌ها بعضی نگاه ها بعضی جمله‌ها و البته بعضی آدم‌ها. مرگ قيصر آنقدر سهمگين بود که وسط مکافات خودم، دردم انگار چند برابر شد... ديديد گاهی آدم محکم سرش به چیزی می‌خورد يک لحظه آنقدر درد زياد است که حسش نمی‌کنی... بی‌حس می شوی و تازه بعد نم نم ... رفتن قيصر برای من اين‌طوری بود. تلوتلو می‌خوردم ... دلم می‌خواست چشمهام را می‌ديديد... بعد از آن روز حتی يک قطره اشک هم نريختم... اما درد عين دود غليظی گوش‌ها و گلوم را می‌نوردد... کاش فرار نمی‌کرديد...