آفتاب آمد دلیل آفتاب! ( خاطره 4)

یک روز بطور اتفاقی دیدمش.

ظهر یکی از روزهای خیلی گرم تابستان بود. او مرا ندید. داشت می رفت خونه. خونه شون توی محل خودمون بود. چند خیابون بالاتر. آفتاب با شدت تمام می تابید. رفتم کنار خیابون ایستادم.

با خودم حساب کردم کی می رسه. وقتی که مطمئن شدم به خونه شون رسیده و الان دیگه زیر آفتاب نیست اومدم تو سایه.

خیس عرق شده بودم. لبها و گونه هام می سوخت. اما احساس خوشایندی داشتم.

بعداز اون روز هر وقت زیر آفتاب بودم احساس می کردم خورشید داره به من لبخند می زنه. یه لبخند معنی دار!

/ 1 نظر / 14 بازدید
مهدی يوسفی

اگه دم از صميم قلب اينکار رو بکنه آفتاب خجالت می کشه نمی تابه .به جاب اينکه بخنده