پیشگویی!

شهید حسین بیدخ

 

" از دردی بزرگتر در هراسم ، از رنجی بزرگ در وحشتم . از اینکه برایم بگریی یا بخندی بی خیالم . اما از اینکه فرداها ،در کوره راهها، در شادیها ، در جشنها ، در مسیر بزرگ زندگی بدست فراموشیم بسپاری در وحشتم. وحشتی که زندگی را برایم مرگ می کند و آخرت را نیز برایم دنیا.

برادر چیزی نداشتم ، پیامی نداشتم ، اما با رفتنم از دردی بزرگ بر خود می نالم ، حس می کنم فرداها ، در راهها، وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکده ی گذشته می شود شهیدان از یاد می روند .

اینکه می گویم از یادم مبر ، برادر منظورم این نیست که گورستان را منزلگاه من بدانی و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوی و گریه کنی ! برادر ، یاد من راه من است .
از اینکه فرداها اینهمه خون برادرانم که نوید دهنده ی هزاران لاله در بهاران فرداست ، از یاد رود بیمناکم . از اینکه فرداها به ضعیفان نرِسند ، ثروتمندان مالکان زمین شوند ، ضعیفان درد کشیدگان روزگار گردند ، شهیدان از یاد رفتگان شوند ، خون شهیدان به استهزاء گرفته شود ، زندگی در آن دنیا برایم تار می شود ."

 

حسین 18 ساله در سال 1360 یعنی یک سال پس از شروع جنگ هشدار داده بود که مبادا " پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند".

رحمت خدا بر او باد.

پ ن:حسین بیدخ در دوم فروردین 61 در عملیات فتح المبین به دیدار پروردگارش نایل شد.

/ 10 نظر / 22 بازدید
رواق

سلام براي پاسخگويي به اظهار تعجب شما، بايد عرض كنم كه بنده، نشوني وبلاگ شما رو فكر مي كنم از وبلاگ "بهار نارنج" پيدا كردم. درضمن، تا وقتي كه مي نويسين، آباد آباده نه خداي نكرده متروك! موفق باشيد.

سارا

سلام... روحش شاد...... چی بودیم و چی شدیم......

هادي

سلام خدا رحمتش كند. بهتر بود جمله هاي "از اینکه فرداها به ضعیفان نرِسند ، ثروتمندان مالکان زمین شوند ، ضعیفان درد کشیدگان روزگار گردند" را هم رنگي مي كردي تا مورد توجه قرار گيرد. والامر اليكم

پریا

چقدر زیبا گفته و چه درست نگران بوده ... ما رو خوب میشناختند شهیدان که خیلی بدیم.....

عمه خانوم

کم نظیر ترین انسانهای تاریخ بودند که جایگزین ندارند ...

عمه خانوم

کم نظیر ترین انسانهای تاریخ بودند که جایگزین ندارند ...

دای

و حالا همان فرداهاس ... وای برما...

پریا

ما زنده ایما؟ سر نمیزنید

سلمان

سلام. ای بابا. اونقدر جاده پیچید که آخرش حضرات خسته شدند و سر پیج، اون خاطرات رو که روی وجدانشون سنگینی می‌کرد ریختند ته دره‌ فراموشی به عمق اختلاس کیلومتر

هادي

به نام خدا سلام كجايي؟ نيستي! نام اين شهيد شما را به ياد ... و مرا به ياد دانشكده مي اندازد.