بنده را نام خویشتن نبود

سلام.

یادش بخیر! چندین سال پیش یه بنده خدایی اومده بود به عنوان خادم توی مسجد محل ما مشغول شده بود. یه اتاق هم گوشه حیاط مسجد داشت که همونجا زندگی می کرد. از همون اولی که اومد به دلایلی زیاد با من سروکار داشت.  اسمش سیدباقر بود و کلام دلنشینی هم داشت. خیلی با من انس گرفته بود. گاهی شبهای ماه رمضون منو دعوت می کرد و می رفتم پیشش و تا سحر با هم حرف می زدیم و چایی میخوردیم! اتفاقا چایی خور قهاری هم بود!

فقط یه نکته عجیبی بین من و این بنده خدا وجود داشت که برای خودم جالب بود و اون هم اینکه از همون روز اول آشنایی نمی دونم روی چه حسابی ایشون منو " آقا عبدالکریم" صدا می زد! همینجوری الکی اسم من شده بود عبدالکریم!

با اینکه من مثلاً جزء آدمهای شناخته شده مسجد بودم مثلاً! ( این "مثلاً " دوم عمدی و از باب احتیاطه!) و همه اسم کوچک منو می دونستند ولی ایشون همیشه منو با همین اسم صدا می کرد.

یکی دوبار با احتیاط وسط حرفها یه جورهایی بهش رسوندم که اسم من عبدالکریم نیست ولی نمی دونم چرا متوجه نمی شد. راستش من هم خجالت می کشیدم که خیلی رک و صریح بهش بگم: باباجون کی گفته اسم من عبدالکریمه؟ و شما چطور دو ماهه اینجایی و هنوز اسم منو یاد نگرفته‌ای؟ همه‌اش می ترسیدم روزی که متوجه اشتباهش بشه خجالت بکشه.
خلاصه یه شب جریانو به یکی از دوستهام گفتم. بهش گفتم: سعید! اگه بتونی بصورت غیر مستقیم این بنده خدا رو متوجه اشتباهش بکنی خیلی خوبه. می ترسم یه روز توی جمع یکی بهش بگه و ضایع بشه. سعید گفت: خیالت راحت باشه. الان جوری مطلبو بهش می رسونم که آب از آب تکون نخوره.

 رفتیم پیش سیدباقر. سعید دستشو زد روی شونه من و گفت : ببین آقا سید! این آقا "بی نام" با یه بنده خدایی توی مسجد قرار داره. الان هم منتظرشه. از طرفی من یه کار خیلی مهمی بیرون دارم که گرهش بدست همین "بی نام" باز می شه. اتفاقا زیاد هم طول نمی کشه. ما داریم می ریم بیرون. حواست جمع باشه. کسی اومد سراغ این " بی نام" رو ازت گرفت یه جوری سرشو گرم کن تا ما بیاییم. بهش بگو " بی نام" همین دور و برها است.

سید باقر گفت: خیالت جمع باشه آقا سعید. یه چایی براش می ریزم مشغولش می کنم تا شما بیایین. 

من و سعید راه افتادیم به طرف در خروجی مسجد. من خوشحال از اینکه قضیه با این ظرافت و راحتی حل شد داشتم با سعید یکی به دو می کردم که : بابا من که با کسی قرار ندارم. چرا اینو گفتی؟ و...... که ناگهان صدای سیدباقر هر دوی ما رو سر جامون میخکوب کرد: می گم آقا عبدالکریم! شما هم باهاشون می ری؟!!

گمان نمی کنم دیگه نقل ادامه ماجرا ضرورت داشته باشه. فقط وقتی من وسعید از میانه راه دوباره به طرف شبستان برگشتیم آقا سید پرسید: پس چی شد؟ چرا نرفتید؟

سعید گفت: هیچی! این عبدالکریم فلان فلان شده نمی ذاره کارمون انجام بشه! می گه نباید برید!



************



سالها بود که از سید بی خبر بودم. چند وقت پیش برای مراسم خاکسپاری یکی از بستگان رفته بودیم. کاملا اتفاقی لابلای قبور قطعه شهدای جنگ یک قاب عکس از فاصله دور توجهم را شدیدا جلب کرد. خدایا چقدر این عکس شبیه من بود! نزدیکتر رفتم. آنقدر که توانستم نوشته زیر عکس را بخوانم: شهید سیدعبدالکریم برصی زاده.

برصی زاده؟! این فامیل را قبلا جایی شنیده بودم! نزدیکتر رفتم کنار قبر این شهید و در ردیف منظم قبور شهدا یک سنگ قبر دیگر جا داده بودند. روی آن نوشته شده بود مرحوم سید باقر برصی زاده پدر شهید والامقام سید عبدالکریم برصی زاده.

 

 

/ 4 نظر / 16 بازدید
هادي (بويا)

پس یه چند روزی شهید بودی و نمی دونستی! از اون حکایتها بود. خدا رحمتشان کناد.

داود

پس اون دنيا هم پارتي داري

پریا

عجب حکایتی...

م.ه.م

خیلی لذت بردم! از داستان و از آقا سید. موفق باشید سلام